سورپرایز 93/11/25
سلام دردونه مامان
امشب یکی از قشنگ ترین شبای عمر من و بابایی بود
بذار از اولش برات تعریف کنم:
امشب ولنتاین بود.یعنی شب عشق
شبی که من بابایی رو از وجود شما اگاه کردم و با این خبر خوب عشقمون نسبت به هم دو چندان شد .gif)
بابا جونت امشب جایی کارد داشت به خاطر همین من کلی وقت داشتم تا برنامه هامو مرتب کنم.اول از همه یه کیک کوچولو درست کردم.تا کیک اماده بشه خودمم رفتم دوش گرفتم
و ارایش و لباس قشنگ
و شستن میوه و دم کردن چای.وقتی کیک اماده شد روشو تزئین کردم و گذاشتم داخل یخچال
بعدش رفتم سراغ اماده کردن سورپرایز اصلی
یه جعبه کادویی بردشتم و توشو با پوشال تزئینی پر کردم اول از همه برگه ازمایشو گذاشتم و کنارش بی بی چکمو که دو تا خط پررنگ داشت بعد یه عروسک خییییییلیییییی قشنگ که واسه تو نفسم خریدمو
بعد یه طرف سه تا ماشین اسباب بازی کوچولو یه طرفش هم یه جفت پاپوش کوچولوی نازنازی.روشونم پرکردم از شکلاتای قلبی.همه چیز اماده بود و من منتظر اومدن بابایی شدم تا اینکه بالاخره لحظه ای که میخواستم رسید و بابا جونت اومد خونه
تا بره دست و روشو بوره منم سریع دوتا چای ریختم و با ظرف کیک منتظر شدم تا بیاد.همین که اومد از دیدن کیکا کلی ذوق کرد.میخواست شروع کنه به خوردن
که گفتم یه لحظه صبر کن تا بیام.بعدش سریع رفتم و جعبه کادویی رو اوردم و با صدای بلند گفتم :سورپرااااااااااااااایز.gif)
بابایی هر لحظه بیشتر تعجب میکرد
نمیدونست داستان از چه قراره اول عروسکو دراورد بعد ماشینا و بعدش پاپوش.کللللللی ذوق زده شده بود.اما هنوز نمیدونست چه خبره؟یهو برگه ازمایشو برداشت و گفت این چیه؟منم از خوشحالی فقط تو چشمام اشک جمع شده بود و با صدای لرزون گفتم :یه مسافر کوچولو و عزیز توی راه داریم.....gif)
بابایی از ذوقش فقط بلند بلند میخندید
و منو میبوسید.....gif)
"عزیزتر از جونم" مامان فدات بشه که هنوز نیومده شادی و نشاطو با خودت اوردی تو خونه
تو رو به خدایی میسپارم که تورو به من بخشید.دردونه من اینو بدون که نفس مامان به وجود تو بنده
دورت بگردم خوشگل من تو توی دل مامانی حسابی بزرگ و قوی شو تا مامانی با خیال راحت روزای باقی مونده رو به عشق دیدنت بشماره
خیلیییییییییییییی دوستت دارم ملوسک من.gif)



سورپرایز 93/11/25 


